شنبه ۲۶ ژوئن ۲۰۱۰

وقتی دیدمت قلبم از جا کنده شد



قدرت: تو که این کاره نبودی
سید: ای بابا. چیزی رو به رُخم نکش که اصلاً حوصله وسم نمونده که بگم وسه چی؟
قدرت: نگو وُسه چی. آخه تو!؟ مبصر همه‌ی ما! نمی‌دونم.
سید: از یه چاقو کشی جلوی امامزاده شروع شد. داستانش بلنده: تو شلوغی دعوا با یه ضامن‌دار گردن کلفتِ دسته سفید زنجونی گذاشتم تو کتفِ یه نا محرم. یه سال چرب‌تر برام بریدن. تو حبس به آجان بد نگفتم. خوش رفتاری کردم. ده ماش کشک شد. همون‌جا یه رفیق پیدا کردم. بهش گفتم: چن ماه از حبست مونده؟ گفت: پنج سال. گفتم بینم پسر، جرمت چیه؟ گفت: دعوا. گفتم: رضا، نوکرتم، باوفا، این همه حبس وسه یه مرافعه!؟ گفت: قاطی هم داره! گفتم: قاطیش چیه؟ گفت: یه قـتـل جُـزمـی!
خلاصه هر جوری بود ترکش دادم؛ بی دکتـر و دوا. همون‌جا بود که یکی دو دفه دماغم بهش خورد. ای صلوات به قبر عمش... از حبس که اومدم بیرون دور و برم می‌پلکیدن. تو دو تا عرق خوری کلکـمـو کندن. منم که بی‌پول. آس. دور و برم خیـلی خـالـی شده بود. اونم وسه مایی که تو کوچه بزرگ شدیم. هیـشـکی نبود. زد و ننم مُـرد. دیگه داشت پـشـمام می‌ریخت. تا این‌که یه شب تو لاله‌زار اولین کتکُ خوردم. تو نمیـری هیش بهانه‌ای هم نداشتم، تک به تک بودیم، یارو هم خیلی زپرتی بود. دیـدم زرشک. حـقـم بود. جـلو خـودمـو ول کردم. عین کرباس پــاره شدم.