چهارشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۰

چون می‌روی بی من مرو...

پیش از طلوع و پیش از غروب، دوگانه‌ای‌ست درباره‌ی انسان و عواطفش و به صورتِ جزیی‌تر،  پایداری یا ناپایداری روابط بینِ انسان‌ها. در قسمت اوّلِ این دو گانه ما با دو جوان آشنا می‌شویم که سرشارند از احساس، از عاطفه و هنوز به عشق و حُرمت به آن اعتقاد دارند و تنها چند ساعت مجال دارند تا با یکدیگر باشند. علائق و دلمشغولی‌های مشترک خویش را بیابند. (حضور) یکدیگر را درک کنند تا از هم (شناخت)ی به دست بیاورند؛ بل‌که این (حضور) بتواند، باعث شود تا آن دو مابقی عمر خویش را به دنبال شخص دیگری نگردند و باور کنند این دیگری، همانی‌ست که به دنبالش بوده‌اند و باید باشد. همانی‌ست که حضورش می‌تواند رنگِ دیگری به زندگی‌شان بدهد. لحظه‌ها را سرشار کند و هنگام بیان نام یکدیگر دهانشان عطرِ خوشِ آشنایی به خود بگیرد.
امّا واقعاً (آشنا) شدن با یکدیگر و در کنار هم بودن و با یکدیگر گذر زمان را سپری کردن باعث می‌شود تا ما به (شناخت) از طرف مقابل برسیم؟  این تصوری‌ست که اغلب ما انسان‌ها داریم که وقتی در کنار هم هستیم و زمانی را هر چند طولانی با یکدیگر سپری می‌کنیم، از طرف مقابلمان دارای یک (شناخت) می‌شویم. این صرفاً یک (تصور) است. واقعیت این است که ما از خویشتن، شناختِ کافی و وافی نداریم، پس چگونه می‌توان از دیگری به شناختی کامل برسیم؟ ما از طرف مقابلمان صرفاً یک (تصویر) می‌سازیم. یک (رویا). تصویری که دوست داریم باشد. تصویری که خود از آن تهی هستیم و این تصویر را بسیار دوست داریم. این‌جاست که وقتی آن‌چه را در یک رابطه می‌خواهیم و به دست نمی‌آوریم،  پناه می‌بریم به عالم رویا. می‌آییم به آن رابطه از جهات مختلف نگاه می‌کنیم چون باور واقعیّت سخت است و برای سرپیچی از آن هر کس بنا به شخصیّت خویش دست به عملی می‌زند. (جسی) فیلم یا داستان ما وقتی معشوقه‌اش بر سر میعادگاه حاضر نمی‌شود نُه سال از عمر خویش را صرف نوشتن می‌کند. از یار می‌نویسد. از عطر خوشِ یار و (حضور خلوت اُنس). و وقتی (سلین) علّت را جویا می‌شود، پاسخِ (جسی) این است:  " بعد از نیامدن تو، بعد از تنها ماندنم، زندگی‌ام به یک سقوط تبدیل شد"  و تمامِ جانِ کلام همین جمله است. (جسی) در (پیش از غروب) تبدیل به آدم دیگری می‌شود. (تنهایی) را احساس می‌کند. با ذره ذره‌ی وجودش احساس می‌کند و برای پُر کردن این تنهایی و برای احتمال دیدار یار، نه سالِ تمام، یک شبِ با هم بودن را می‌نویسد. از معشوق می‌نویسد و عطر خوش وصالِ او.

تکرار می‌کنم: ( دُچار تنهایی شده ). این‌جاست که با تمام هوش، زیرکی و ذکاوتِ زنانگی‌ش، (جسی) را به منزلش مهمان می‌کند، چایِ بابونه برایش مهیا می‌کند، ترانه‌ای برایش می‌خواند و تقلید (نینا سیمون) را می‌کند. تا این آخرین لحظات برای هر دو جاودانه شود. تا اگر قرار است این آخرین دیدار باشد، زیباترین وداع باشد و این‌جاست که (جسی) می‌داند از ساعت پروازش عقب مانده است و آخرین مونولوگِ این دوگانه از زبان (سلین) بیان می‌شود: " هی، تو عزیزم، پروازت دیر می‌شه". و (جسی) دیگر نمی‌خواهد این نه سال بی‌خبری، تنهایی و خَلـــع ادامه پیدا کند و می‌خندد و چه زیبا می‌خندد و (پیش از غروب) با موسیقی و صدای (نینا سیمون) فِید می‌شود.


در (پیش از غروب) نیز (سلین) لب به اعتراف می‌گشاید: " احساس می‌کنم هیچ وقت نمی‌تونم آدمایی که باهاشون بودم رو فراموش کنم، چون هر آدمی ویژگی‌های خاصِ خودش رو داره و هیچ وقت نمی‌تونی آدمی رو با آدم دیگه‌ای عوض کنی... چون هر آدمی جزئیات زیبای مخصوصِ به خودش رو داره ".  (سلین) در طول این نه سال مشغول زندگی شده. سعی کرده آن شب را فراموش کند و یا حداقل به دورترین نقطه‌ی خاطرش بسپارد امّا " تا وقتی کتابِ لعنتیِ تو رو نخونده بودم حالم خوب بود اون موقع همه چیز به هم ریخت. یادم افتاد چقدر رمانتیک بودم، چقدر به همه چیز اُمید داشتم... به نظر می‌رسه تمام  احساس‌های عاشقانه‌م رو اون شب جا گذاشتم و دیگه نتونستم تا امروز همچین احساسی به دست بیارم. یه جورایی اون شب، هر چی داشتم ازم گرفت. احساسم رو بهت دادم و تو با خودت بُردیش". (سلینِ) داستان ما نیز (دُچار) تنهایی شده.
تکرار می‌کنم: ( دُچار تنهایی شده ). این‌جاست که با تمام هوش، زیرکی و ذکاوتِ زنانگی‌ش، (جسی) را به منزلش مهمان می‌کند، چایِ بابونه برایش مهیا می‌کند، ترانه‌ای برایش می‌خواند و تقلید (نینا سیمون) را می‌کند. تا این آخرین لحظات برای هر دو جاودانه شود. تا اگر قرار است این آخرین دیدار باشد، زیباترین وداع باشد و این‌جاست که (جسی) می‌داند از ساعت پروازش عقب مانده است و آخرین مونولوگِ این دوگانه از زبان (سلین) بیان می‌شود: " هی، تو عزیزم، پروازت دیر می‌شه". و (جسی) دیگر نمی‌خواهد این نه سال بی‌خبری، تنهایی و خَلـــع ادامه پیدا کند و می‌خندد و چه زیبا می‌خندد و (پیش از غروب) با موسیقی و صدای (نینا سیمون) فِید می‌شود.
پیش از طلوع و پیش از غروب چه در قالب فیلمنامه و چه در قالب فیلم ساخته شده از آن، دارای تفکر و نگرش عمیقی‌ست به انسان و تنهایی. تنهایی. تنهایی عریان. و خواننده و بیننده بعد از خواندن و دیدن این فیلم احساس می‌کند که به زندگی‌اش، به لحظاتش، به جان و هستی‌اش چیزی اضافه شده؛ چیزی ناب و غیر قابل جایگزین و باقی، بقای شما باد

جمعه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

اگه من زپرتی شدم، حقم نبود



- دِ رفیق من! ما وایسادیم، تو رفتی. ما نخوندیم، تو خوندی. ما عین یه جزیره بی کِـس موندیم، تو با همه کِـس جُـلتو از آب کشیدی. آخرش چی شد؟ تو اون‌جا نشستی و ما این‌جا. مگه تو کار درستی کردی؟ دِ اگه یه مجتهدم دزدی کنه خوب دزدیه دیگه. حرفم که می‌زنی می‌گن حالیت نیس. بابا، اگه حالیمون نیس تقصیری نداریم، کسی حالیمون کرده که ما جفتک زدیم؟
قدرت، اگه من زپرتی شدم، حقم نبود...خیال می‌کنی که چی؟ من دو دستی این زندگیمو چسبیدم؟ خیال می‌کنی فکرم دیگه ازم پریده؟ نه، به امام حسین، بالامم می‌دونم، پایینمم می‌دونم. غصه وَرم داشته. غصه‌ی من که عین تو نیس...


چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

؟


کی به آرامش می‌رسیم؟
می‌گی اگه جنگ تموم بشه
اگه دیگه گُشنمون نشه
اگه دیگه خسته نشیم
اگه خواب نیاد سراغمون
اگه شاشمون نگیره

خوب یه دفعه بگو وقتی مُـــردیم دیگه!


Orhan Veli Kanik

شنبه ۲۶ ژوئن ۲۰۱۰

وقتی دیدمت قلبم از جا کنده شد



قدرت: تو که این کاره نبودی
سید: ای بابا. چیزی رو به رُخم نکش که اصلاً حوصله وسم نمونده که بگم وسه چی؟
قدرت: نگو وُسه چی. آخه تو!؟ مبصر همه‌ی ما! نمی‌دونم.
سید: از یه چاقو کشی جلوی امامزاده شروع شد. داستانش بلنده: تو شلوغی دعوا با یه ضامن‌دار گردن کلفتِ دسته سفید زنجونی گذاشتم تو کتفِ یه نا محرم. یه سال چرب‌تر برام بریدن. تو حبس به آجان بد نگفتم. خوش رفتاری کردم. ده ماش کشک شد. همون‌جا یه رفیق پیدا کردم. بهش گفتم: چن ماه از حبست مونده؟ گفت: پنج سال. گفتم بینم پسر، جرمت چیه؟ گفت: دعوا. گفتم: رضا، نوکرتم، باوفا، این همه حبس وسه یه مرافعه!؟ گفت: قاطی هم داره! گفتم: قاطیش چیه؟ گفت: یه قـتـل جُـزمـی!
خلاصه هر جوری بود ترکش دادم؛ بی دکتـر و دوا. همون‌جا بود که یکی دو دفه دماغم بهش خورد. ای صلوات به قبر عمش... از حبس که اومدم بیرون دور و برم می‌پلکیدن. تو دو تا عرق خوری کلکـمـو کندن. منم که بی‌پول. آس. دور و برم خیـلی خـالـی شده بود. اونم وسه مایی که تو کوچه بزرگ شدیم. هیـشـکی نبود. زد و ننم مُـرد. دیگه داشت پـشـمام می‌ریخت. تا این‌که یه شب تو لاله‌زار اولین کتکُ خوردم. تو نمیـری هیش بهانه‌ای هم نداشتم، تک به تک بودیم، یارو هم خیلی زپرتی بود. دیـدم زرشک. حـقـم بود. جـلو خـودمـو ول کردم. عین کرباس پــاره شدم.

دوشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۱۰

با اینا زمستونو سر می‌کنم

.
سال‌ها پیش زمانی که در عسلویه کار می‌کردم: اون‌جا هیچ چیزی نبود. فقط رنگ خاک بود و لوله و تجهیزات صنعتی. چیزی به نام سرگرمی یا دلمشغولی یا هر چیز از این دست وجود نداشت. تنها چیزی که بسیار زیاد رواج داشت مصرف تریاک بود و بس. اون موقع هنوز این نشئه جات جدید نیومده بود. ظهرها که کار تعطیل می‌شد و از گرما دیگه رمقی برای هیچ کس نمی‌موند، سرویس می‌آمد دنبالمون، می‌رفتیم کمپ تا ناهار بخوریم و یک ساعت و نیمی بخوابیم. بعد باز کار شروع می‌شد. تقریباً صبح ساعت 6 بیدار می‌شدیم تا ساعت 8 یا 9 شب و تنها تفریح من در اون‌جا جمعه‌ها بود که نیمه وقت کار می‌کردیم و ظهر که می‌آمدیم کمپ تا فردا وقتمون برای خودمون بود. خوب نظافت شخصی بود. و خواب بود و خواندن کتاب. اون محیط برای من که کارم رو دوست نداشتم و از سر ناچاری کار می‌کردم(هر چند مثلاً برای من و سه نفر دیگر در اون‌جا بهترین امکانات رو مهیا کرده بودند -البته در حد و اندازه‌های عسلویه) وقتی کارتموم می‌شد و سرویس ما چند نفر رو به آپارتمانمان می‌رساند و من منظره‌ها رو نگاه می‌کردم، با خودم می‌گفتم: سامان، این‌قدر سخت نگیر. یه روزی همین محیط و سختی‌ها و کوفت و زهرمارهاش برات تبدیل به خاطره می‌شه.
و واقعاً هم شد. اما خاطره‌ی قشنگی نشد. (انیشتین) یک نظریه‌ای دارد که به زبان ساده این چنین می‌شود: شما همین الان که دارید این کلمات رو می‌خونید، زمان شما گذشت. یعنی تبدیل به ماضی شده. یعنی چیزی به نام (زمان حال) وجود ندارد. همه‌ی زمان، زمانِ گذشته است. آینده هم که هنوز نرسیده.
این نظریه‌ی قابل توجهیه و البته غمگین‌کننده. هم‌چون ایم سخن: " هر نفسی که آدمیزاد می‌کشد، گامی به مرگ نزدیک‌تر می‌شود ". حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این که می‌گن: " آقا جون دم رو دریاب " یا " بی‌خیال گذشته و آینده، الان رو دریاب " حرف چندان درستی نیست؛ حالا بگذریم از این که به شخصه تعریفی از (درستی) یا (نادرستی) ندارم.
جانِ کلام: وقتی الان تصویری قشنگی از زندگی نداری و همه چیز دور و برت رنگی از حُزن به خودشون گرفتند، مجبور می‌شی مدام یاد خاطرات کنی و این حداقل برای من اصلاً جالب نیست. فقط جون مادرتون نیاین این‌جا حرفای عرفانی بزنید. مثل این‌: " عزیزم این تو هستی که می‌تونی دور و برت رو زیبا کنی" یا " این بینش توست که می‌تونه زیبایی یا حزن ببخشه ". از این چرت و پرتا ننویسید. این هم یه پست بود که مدت‌ها چیزی ننوشته بودم و خواستم علتش رو بگم. شما هم یه چیزی بگید. خواستید هم نگید.
.

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

...


...امّا من یه جایی، یه وقتی، واستون می‌گم که چه جوری می‌شه آدم حواسش مال خودش نباشه. آدم باهاس زرنگ باشه. چه جوری زندگی کنه. امـّا چه جوری، دُرست و حسابی کلکش کنده شه.
دُرست رفتن از این دنیا درس اوّل و آخره.


سلطان / مسعود کیمیایی

شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شب و روز در خیالی...


روایت است که روزی حضرت عیسی مسیح(ص) همراه حواریان خویش در مسیری می‌رفتند. زنی فاحشه به ایشان می‌رسند و با دیدن جمال ایشان و... منقلب می‌گردد و در پای حضرت با گریه و لابه طلب عفو و بخشش از گناهان خویش می‌کند. گریه‌ی این زن چنان بوده که اشک‌هایش پای حضرت مسیح(ص) را تر می‌نماید و با موهای خویش پاهای ایشان را از اشکِ خویش پاک می‌کند.
در این هنگام و در بین حواریان، (پطروس) حواری اوّل ایشان در ذهن خویش می‌گوید: " این مرد که ما مسیح‌اش می‌خوانیم و فرزند خدا و همواره می‌گوید من نیامده‌ام شما را به خود دعوت کنم؛ بل‌که آمده‌ام شما را به خدا دعوت کنم و نیازی به حمد و ثنای شما ندارم، پس چرا اجازه داده است که این زن به پایش بیافتد و تعظیم‌اش کند؟ پس او هم که فرقی با دیگر انسان‌ها ندارد و او هم تشنه‌ی تعظیم و تکریم و تأیید است. پس حرف‌هایش صحت ندارد."
حضرت عیسی(ص) آن زن را با کمال ادب بلند می‌کنند و می‌فرمایند: " برو، و دیگر گناه مکن."
سپس رو به پطرس می‌کنند و می‌فرمایند: " وای بر تو ای (پطروس)! این زن با همه‌ی بار گناهانی که بر دوش می‌کشید بر من ایمان آورد، اما تو با این همه زمان که با من بودی و معجزه‌هایی که به خواست خداوند انجام شد و چیزهایی که از من دیدی و تعلیم‌هایی که شنیدی؛ به من شک کردی و به راحتی ایمان خود را از دست دادی."

دیگر این که حضرت مسیح(ص) را به پیامبر صلح و آشتی می‌شناسند و در طول عمر کوتاه خویش کوچک‌ترین حرکت و رفتار خشونت‌آمیزی(چه برسد به جنگ) از وی به ثبت نرسیده است. این نکته‌ای که ذکر می‌کنم برای اهل تعمق بسیار می‌تواند قابل اهمیّت باشد. ایشان هنگامی که از حواریان خویش و یا مردم عصبانی می‌شدند و به خشم می‌رسیدند بالاترین و سخت‌ترین جمله‌ای که به عطاب نسبت به این جماعت بیان می‌فرمودند این بود: " ای بی ایمانان ".

این روایت را که به عنوان مقدمه آوردم بسیار دوست دارم و علّت بیان آن نوشتاری‌ست که در پی خواهد آمد. ریشه‌ی کلمه‌ی (ایمان) از (ایمن) استخراج گشته است. در اصل کسی که به چیزی یا کسی ایمان دارد در اصل خود را ایمن می‌داند؛ هر چند شاید دانسته و آگاهانه نباشد. این ایمان ممکن است به مکتبی باشد. به شخصی باشد. به آیینی باشد و یا به خدا؛ و این یک حقیقت محض است که انسان‌ها برای ادامه‌ی زندگی و تحمل اوج و حضیض‌های آن نیاز دارند به چیزی، اندیشه‌ای، کسی و یا هر چیز دیگر دست بیاندازند. گروهی نیز به ریسمان الهی دست می‌اندازند.

درباره‌ی کلمه‌ی (ایمان) و فلسفه‌ی پشت آن بسیار نوشته‌اند و خواهند نوشت. این که (ایمان) داشته باشی به کسی، چیزی، انرژی‌ای و یا خدایی(هر چه می‌خواهید اسمش را بگذارید) که وجود دارد و حّی است و شاهد تو است. حرف‌هایت را می‌شنود. رفتارت را می‌بیند. گریه‌هایت را می‌بیند و برایش دارای ارزش هستی، و در زمان مناسب که خود می‌داند پاسخ همه‌ی دعاها و لابه‌ها و خواسته‌هایت را می‌دهد.

بسیاری از ما گمان می‌کنیم، در این توهم هستیم، در این خیال به سر می‌بریم که به خدا ایمان داریم و یا آورده‌ایم و مؤمن به وی هستیم؛ ولی به معنای واقعی کلمه در توهم و خیال به سر می‌بریم. سبب نوشتن این سطرها یک جمله از یک آیه از یک سوره‌ی قرآن است که چندی پیش خواندم و این چند روز تمام فکر و ذکر و مغز و روحم را زیر و رو کرده است؛ بس که این جمله عمیق است و سنگین. عیناً ترجمه‌ی فارسی آن را در پایان می‌آورم. حال شما دانید و شما و دیگر بقای شما باد.



ای کسانی که ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید.




سوره‌ی نسإ، آیه‌ی 136
ترجمه‌ی: مهدی الهی قمشه‌ای


جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ای بابا دیگه دلی نمونده

به قول قدیمی‌ها: "عجالتاً" دست و دلم، و در اصل دلم به نوشتن نمی‌آد. البته به قول( شهر قصه ): " از وقتی (خاله سوسکه) با اون مینی‌ژوپش پا گذاشته تو این شهر، دیگه دلی برای کسی باقی نمونده". حالا حکایت ماست!
امّا جانِ کلام: من، یا باید حرفی داشته باشم برای گفتن، یا این‌که بیام این‌جا حرف‌های قدیمی رو تکرار کنم یا چُس‌ناله کنم و یا حرف‌های دیگران رو بنویسم. که البته "دیگران هر چه گفتند همه پوست الف خاییدند" *

پس چه کاریه؟ فعلاً که حرفی برای گفتن ندارم. قبلاً هم نوشته‌ام: وقتی حرفی برای گفتن نداری، بهتر است سکوت کنی؛ با ارزش‌تر از سخنی‌ست که بر زبان خواهی آورد.


*مقالات شمس تبریزی / ویرایش: جعفر مدرس صادقی / نشر مرکز / تهران 1375

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

یاد


- خوب، خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست. خدا، خدایِ آدم‌هایِ خلاف‌کار هم هست و فقط خودِ خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد. فی‌الواقع خداوند End لطافت، End بخشش، End بی‌خیال شدن، End چشم‌پوشی و End رفاقت است.
رفیقِ خوب و با مَرام، همه چیزش را پای رفاقت می‌دهد. اگر آدم‌ها مَرام داشته باشند هیچ وقت دزدی نمی‌کنند. ولی متأسفانه بعضاً آدم‌ها تک‌خوری می‌کنند و این بدِ روزگار است.
بایستی ما یه فکری به حالِ اهلی شدن آدم‌ها بکنیم. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن و این تنها راهِ رسیدن به خداست که بسیار هم مهم است.
من از همین‌جا آرزو می‌کنم که شماها هر چه زودتر آزاد بشید و راهِ خودتون رو پیدا کنید. شما هم دعا کنید که من هم پیدا کنم و من دیگه شما را این‌جا نبینم و شما هم بنده رو این‌جا نبینید. انشاالله که یک جای دیگه همدیگه رو ببینیم.

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

عمو زنجیر باف، زنجیرتُ بنازم

یادمه پنج سال پیش، توی اتوبان آزادگان رانندگی می‌کردم و روز تولدم بود. تو فکر مشکلات زندگیم بودم و داشتم فکر می‌کردم واقعاً مرگ چقدر لذت بخشه. چشماتو می‌بندی و راحت می‌ری همون جایی که ازش اومدی. اون موقع آلبوم (نقاب) به خوانندگی (سیاوش قمیشی) هم تازه منتشر شده بود. یک ترانه‌ای در این آلبوم هست که به یاد و برای خواننده‌ی فقید (فرهاد) خونده شده که خیلی زیباست:
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی‌درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی‌بینی
توی خواب گل‌های حسرت نمی‌چینی...

چند بیت در این ترانه هست که عاشقانه دوستش دارم. تصویر فوق‌العاده زیبایی به شنونده منتقل می‌کند:
رفتی و آدمک‌ها رو جا گذاشتی
قانون جنگل زیر پا گذاشتی
این‌جا قهرن سینه‌ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی‌تونستی بمونی

دلتُ بردی با خود به جای دیگه
اون‌جا که خدا برات لالایی می‌گه

من عاشق این مصرع هستم: اون‌جا که خدا برات لالایی می‌گه. فوق‌العاده زیباست. به هر حال داشتم این ترانه رو گوش می‌کردم که یه کامیون پیچید جلوی ماشینم و من مجبور شدم برای این که تصادف نکنم سریع عکس‌العمل نشون بدم. وقتی اوضاع به حالت طبیعی برگشت دیدم پشت کامیون این جمله نوشته شده بود:
ای مرگ، کجایی که این زندگی ما را کُشت

تصور کنید چه آهنگی گوش می‌کردم؟ تو چه فکری بودم؟ حال و احوالم چی بود؟ و یک مرتبه یک کامیون پیچید جلوم تا این جمله رو بهم نشون بده و بخونم.

امروز داشتم به طرف میدون هفت تیر می‌رفتم. طبق معمول ضبط صوت روشن بود و تصنیفی از (
مهسا و مرجان وحدت) رو از آلبوم (آوازهایی از باغ ایرانی) می‌شنیدم. تصنیفی‌‌ست قدیمی که خیلی دوستش می‌دارم:
ز جهان دل برکندم، زجهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم
تو پریشان مو کردی، چون مجنون صحرا گردم...

دیدم یه پراید طوسی رنگ از سمت راست پیچید جلوی من. خوب طبیعیه. توی تهران رانندگی می‌کنیم. توی سوئد یا سوئیس که نیستیم. اما اون‌چه که برام جالب بود و به شدت توجه من رو جلب کرد نوشته‌ای بود که روی شیشه‌ی عقب پراید بود:
رسم زندگی چنین است
یک روز کسی را دوست داری
روز بعد تنهایی
به همین سادگی

واقعاً نمی‌تونم بگم چه حسی بهم دست داد. منگی؟ زهر خند زدن؟ نگاه کردن ساده؟ نمی‌دونم. اون‌چه که بیش‌تر از همه من رو داغون کرد، له کرد، به قول یکی از دوستان " پودر کرد " همین جمله‌ی " به همین سادگی " بود. به همین سادگی. به همین سادگی. به همین سادگی. واقعاً نمی‌دونم و نمی‌دونستم " به همین سادگی " یعنی چی؟ (سادگی) یعنی چی؟ (دشواری) یعنی چی؟ ببین واقعاً تعریفی از این کلمه‌ها ندارم. به یه جایی رسیدم که کلمه‌ها برام دیگه اون معنی یا اون بار معنایی سابق رو ندارن. الان دیگه تعریفی از این کلمه‌ها ندارم: (ایمان)، (کفر)، (عشق)، (نفرت)، (خوبی)، (بدی)، (زشتی)، (زیبایی)، (دشمنی)، (دوستی)، (محرم)، (نامحرم) و....
نه این‌که شرحی برای این کلمه‌ها نداشته باشم، نه. معنای این کلمه‌ها در ذهنم تغییر پیدا کردن.
" به همین سادگی ". یاد شعر (حسین منزوی) افتادم:
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می‌گوید
دل،
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی!

یاد فیلم ( به همین سادگی ) افتادم. یاد زمستون سال پیش افتادم که صبح اوّل وقت (ناصر) بهم زنگ زد گفت: سامان، میای بریم بیمارستان(میلاد)؟ گفتم: چرا؟ گفت: حاجی (عظیم‌زاده) دیشب سکته کرده یه خورده حالش خوب نیست. بریم یه سر بهش بزنیم. گفتم: کِی فوت شد؟ همون لحظه پای تلفن گریش گرفت و گفت همون دیشب. گفتم بمون خونه میام دنبالت. وقتی تلفن رو قطع کردم نا خودآگاه گفتم: " به همین سادگی ".
یاد خیلی چیزهای دیگه افتادم که نمی‌تونم این‌جا بنویسمشون. چیزهایی که در ذهنمون و تو باورهامون جزو (ترس‌ها) و (فاجعه‌ها) تعریف شدن و وقتی برامون پیش میاد و با سختی و زجر اون دوران رو می‌گذرونیم و مدتی از اون واقعه می‌گذره و ازمون می‌پرسن چی شد؟ و تعریف می‌کنیم، شنونده آخرش می‌پرسه: یعنی " به همین سادگی " یا " به همین راحتی "؟
یاد شعر (مارگوت بیکل / Margot Bickel) افتادم:
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می‌رود
و گفتن که « سگ من نبود».

ساده است ستایش گُلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد.
ساده است بهره‌جویی از انسانی
دوست‌داشتنش؛ بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمی‌شناسمش.

ساده است لغزش‌های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که «من این چنینم»

ساده است که چگونه می‌زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.

واقعاً شما رو به خدا، یه آدم، یه مسلمون، یه نامسلمون، یه گبر، یه کافر، یه نصاری، یه یهودی، یه بودایی، یه هر کوفت و زهر ماری که می‌خواین اسمش رو بذارید، به من بگه: " به همین سادگی " یعنی چی؟
به دنیا اومدیم. رشد کردیم. درس خوندیم / نخوندیم. کار کردیم. به هم بدی کردیم / نکردیم. به هم خوبی کردیم / نکردیم. دست همدیگه رو گرفتیم / نگرفتیم. دهنمون مورد عنایت قرار گرفت. سنمون رفت بالا. کنتور انداختیم. مریض شدیم. قبض رو دادیم، رسید رو گرفتیم. خلاص؟ به همین سادگی؟ چقدر بدبختیم به خدا.

گفتی: بیا زندگی خیلی زیباست
دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم
که دیدم
پرسیدم: این آتش‌بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز. این همه رمز. این همه سر و اسرار
معماست؟
اُوُردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه والله؟
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بالله؟
پریشونت نبودم؟
من، حیرونت نبودم؟
تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی: ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه

چشمای من، آهنِ زنجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف!
زنجیرتُ بنازم!
چشمِ من و انجیرتُ بنازم.

پی‌نوشت: یکی پیدا شه منو از این همه یاد راحت کنه. از این همه باورها و ناباوری‌ها راحت کنه. بگه: چشماتو ببند. بشمار: یک، دو، سه، چهار، پنج. حالا چشماتو باز کن. و من دیگه هیچ یادی از هیچ کس و هیچ چیزی نداشته باشم. یکی پیدا شه.
.

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

یاران موافق همه ...

رضا معروفی: خدا رحمت کنه (صادق هدایت) رو... یه چیزی تو جوونیم به من گفت که تا دنیاست تو گوشمه. گفت: " آدمیزاد یه سرمایه‌ی بزرگ داره: خودکشیه؛ نه از ترس. دُنیات تنگید. نه؟ بهت توهین شد، طاقت نیوردی، برو سراغ سرمایت. پول دفن و کفنت رو آماده کن. مزاحم کسی نباشی. خداحافظ. "
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان...
.

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

بوی گندم مال من...

چند روز پیش داشتم مسیر اتوبان کردستان را به طرف جنوب می‌رفتم و در ماشین یک ترانه از ( داریوش اقبالی ) را می‌شنیدم. ترانه‌ای بود / هست به نام ( سقوط ) که ترانه‌سرایش ( شهیار قنبری ) و آهنگساز و تنظیم‌کننده‌اش نیز ( منوچهر چشم‌آذر ) است. این جزو ترانه‌هایی‌ست که بسیار دوستش دارم. چه از لحاظ فـرم و محتوای ترانه و چه از لحاظ آهنگسازی و تنظیم از نظر من بسیار خوب است و جزو ماندگارهای حافظه‌ی ترانه‌ی من است. خلاصه طبق معمول تقاطع چهارراه کردستان و جلال‌آل احمد ترافیک سنگینی داشت. من هم معمولاً وقتی یک چیزی را می‌بینم یا می‌شنوم تمام حواسم به آن است؛ تمام حواسم. البته ناگفته نماند که شنیدن این ترانه و پشت هم گوش کردن‌های پی در پی آن علتی داشت که نوشتنش ربطی به این پُست ندارد. یک بخشی از این ترانه را بسیار بسیار دوست دارم و دیدم قصه‌ و یا روایت حال من است با آن چیزی که در موردش فکر می‌کردم

حالا تو دستِ بی‌صدا
دشنه‌ی ما شعر و غزل
قصه‌ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل‌بغل
انگار با هم غریبه‌ایم

خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می‌فهمیدیم
اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه‌ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

تجسم کنید من تمام حواسم به این قسمت است و نگاهم نمی‌دانم کجاست. مثل همیشه پُـک‌های عمیق به سیگار می‌زنم و چند بار این قسمت را می‌برم عقب و باز گوش می‌کنم و فکر می‌کنم که " خوبیه ما دشمنیه ". یک تاکسیِ سمند کنار ماشین من بود که متوجه شدم وسط این آهنگ راننده‌اش مُداوم صدا می‌کند: - آقا، آقا، آقا.
شیشه را پایین کشیدم ببینم چه می‌گوید؟ من نمی‌توانم قیافه‌ی او را این جا با کلمه‌ها برایتان به تصویر بکشم. ولی هنوز که به یاد آن چهره می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد. خود قیافه خنده‌دار بود. از آن‌هایی که پنجاه سالی از عمرشان گذشته و ریش چهار پنج روزه‌ی نتراشیده و یک پیراهن آبی روشن که یخه‌اش چرک‌مُرد شده و دندان‌هایی که از زور سیگار و تریاک زرد و چند تایی از آن‌ها ریخته و دست چپش آویزان از ماشین و در این مکالمه که می‌خوانید این را در ذهن داشته باشید که با هر جمله‌ای که او می‌گفت یک حالت خنده‌ی باحال هم چاشنی گفته‌هایش بود. خلاصه
گفتم: جان
گفت: این آهنگه خیلی باحاله. خیلی عشقیه
گفتم: آره
گفت مال سال پنجاه پنجاه و یکه. یه صفحه‌ی 35 دور بود. بوی گندم مال تو. هر چی که دارم مال من
گفتم: آره - حالا من واقعاً از حالت حرف زدن و بی‌قیدی او خنده‌ام گرفته بود و این اطلاعاتِ کاملاً غلطی که می‌گفت برایم جالب‌تر بود. هیچ کدامش درست نبود. حتی شعری که چپکی خواند هم برای ترانه‌ی دیگری بود، ولی از این گفتگوی پشت چراغ قرمز که او نصف بدنش را آورده بود بیرون تا صدایش به من برسد داشت خوشم می‌آمد
گفت: می‌دونی وُسه چی از این آهنگه خوشم میاد؟
گفتم: وُسه‌ی چی؟
گفت: آخه دوس دخترم وسم خریده بود. خیلی ناناز بود. یادش بخیر. هر وقت میومد اینو وُسش می‌ذاشتم: " بوی گندم مال تو. هر چی که دارم مال من." خیلی آهنگ عشقیه‌ایه. دمت گرم. منو بردی پیش اون ناناز. هی ی ی ی
چراغ سبز شد و با هم حداحافظی کردیم. من هم ضبط صوت را خاموش کردم و واقعاً داشتم می‌خندیدم. یعنی از آن حالتِ گرفته و چیزی که در ذهنم بود و باعث ناراحتی‌ام شده بود و این تفکر که ببینم این شعر چه می‌گوید؟ جهان‌بینی پشت این شعر چیست؟ اوج و فرودش کجاست؟ من کجای این دنیا هستم؟ من در حق چه کسی خوبی کردم که خودِ دشمنی بوده؟ و از این حرف‌ها، دیدم این آدم از این آهنگ(هر چند جای آهنگ دیگری گرفته بود) چیزی ساخت که باعث شد حداقل برای چند لحظه یا چند دقیقه من بخندم و شاد بشوم. و همان لحظه به خودم گفتم گاهی اوقات فکر نکردن از فکر کردن بهتر است و تصویری که او از این ترانه داشت از تصویری که من با تمام زوایای شاعری و آهنگسازی می‌شنیدم، بهتر بود