ســومنــات
چهارشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۰
چون میروی بی من مرو...
جمعه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
اگه من زپرتی شدم، حقم نبود

- دِ رفیق من! ما وایسادیم، تو رفتی. ما نخوندیم، تو خوندی. ما عین یه جزیره بی کِـس موندیم، تو با همه کِـس جُـلتو از آب کشیدی. آخرش چی شد؟ تو اونجا نشستی و ما اینجا. مگه تو کار درستی کردی؟ دِ اگه یه مجتهدم دزدی کنه خوب دزدیه دیگه. حرفم که میزنی میگن حالیت نیس. بابا، اگه حالیمون نیس تقصیری نداریم، کسی حالیمون کرده که ما جفتک زدیم؟
قدرت، اگه من زپرتی شدم، حقم نبود...خیال میکنی که چی؟ من دو دستی این زندگیمو چسبیدم؟ خیال میکنی فکرم دیگه ازم پریده؟ نه، به امام حسین، بالامم میدونم، پایینمم میدونم. غصه وَرم داشته. غصهی من که عین تو نیس...
پنجشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
؟
کی به آرامش میرسیم؟
میگی اگه جنگ تموم بشه
اگه دیگه گُشنمون نشه
اگه دیگه خسته نشیم
اگه خواب نیاد سراغمون
اگه شاشمون نگیره
خوب یه دفعه بگو وقتی مُـــردیم دیگه!
Orhan Veli Kanik
شنبه ۲۶ ژوئن ۲۰۱۰
وقتی دیدمت قلبم از جا کنده شد

قدرت: تو که این کاره نبودی
سید: ای بابا. چیزی رو به رُخم نکش که اصلاً حوصله وسم نمونده که بگم وسه چی؟
قدرت: نگو وُسه چی. آخه تو!؟ مبصر همهی ما! نمیدونم.
سید: از یه چاقو کشی جلوی امامزاده شروع شد. داستانش بلنده: تو شلوغی دعوا با یه ضامندار گردن کلفتِ دسته سفید زنجونی گذاشتم تو کتفِ یه نا محرم. یه سال چربتر برام بریدن. تو حبس به آجان بد نگفتم. خوش رفتاری کردم. ده ماش کشک شد. همونجا یه رفیق پیدا کردم. بهش گفتم: چن ماه از حبست مونده؟ گفت: پنج سال. گفتم بینم پسر، جرمت چیه؟ گفت: دعوا. گفتم: رضا، نوکرتم، باوفا، این همه حبس وسه یه مرافعه!؟ گفت: قاطی هم داره! گفتم: قاطیش چیه؟ گفت: یه قـتـل جُـزمـی!
خلاصه هر جوری بود ترکش دادم؛ بی دکتـر و دوا. همونجا بود که یکی دو دفه دماغم بهش خورد. ای صلوات به قبر عمش... از حبس که اومدم بیرون دور و برم میپلکیدن. تو دو تا عرق خوری کلکـمـو کندن. منم که بیپول. آس. دور و برم خیـلی خـالـی شده بود. اونم وسه مایی که تو کوچه بزرگ شدیم. هیـشـکی نبود. زد و ننم مُـرد. دیگه داشت پـشـمام میریخت. تا اینکه یه شب تو لالهزار اولین کتکُ خوردم. تو نمیـری هیش بهانهای هم نداشتم، تک به تک بودیم، یارو هم خیلی زپرتی بود. دیـدم زرشک. حـقـم بود. جـلو خـودمـو ول کردم. عین کرباس پــاره شدم.
دوشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۱۰
با اینا زمستونو سر میکنم
یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰
...
شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰
شب و روز در خیالی...

در این هنگام و در بین حواریان، (پطروس) حواری اوّل ایشان در ذهن خویش میگوید: " این مرد که ما مسیحاش میخوانیم و فرزند خدا و همواره میگوید من نیامدهام شما را به خود دعوت کنم؛ بلکه آمدهام شما را به خدا دعوت کنم و نیازی به حمد و ثنای شما ندارم، پس چرا اجازه داده است که این زن به پایش بیافتد و تعظیماش کند؟ پس او هم که فرقی با دیگر انسانها ندارد و او هم تشنهی تعظیم و تکریم و تأیید است. پس حرفهایش صحت ندارد."
حضرت عیسی(ص) آن زن را با کمال ادب بلند میکنند و میفرمایند: " برو، و دیگر گناه مکن."
سپس رو به پطرس میکنند و میفرمایند: " وای بر تو ای (پطروس)! این زن با همهی بار گناهانی که بر دوش میکشید بر من ایمان آورد، اما تو با این همه زمان که با من بودی و معجزههایی که به خواست خداوند انجام شد و چیزهایی که از من دیدی و تعلیمهایی که شنیدی؛ به من شک کردی و به راحتی ایمان خود را از دست دادی."
دیگر این که حضرت مسیح(ص) را به پیامبر صلح و آشتی میشناسند و در طول عمر کوتاه خویش کوچکترین حرکت و رفتار خشونتآمیزی(چه برسد به جنگ) از وی به ثبت نرسیده است. این نکتهای که ذکر میکنم برای اهل تعمق بسیار میتواند قابل اهمیّت باشد. ایشان هنگامی که از حواریان خویش و یا مردم عصبانی میشدند و به خشم میرسیدند بالاترین و سختترین جملهای که به عطاب نسبت به این جماعت بیان میفرمودند این بود: " ای بی ایمانان ".
این روایت را که به عنوان مقدمه آوردم بسیار دوست دارم و علّت بیان آن نوشتاریست که در پی خواهد آمد. ریشهی کلمهی (ایمان) از (ایمن) استخراج گشته است. در اصل کسی که به چیزی یا کسی ایمان دارد در اصل خود را ایمن میداند؛ هر چند شاید دانسته و آگاهانه نباشد. این ایمان ممکن است به مکتبی باشد. به شخصی باشد. به آیینی باشد و یا به خدا؛ و این یک حقیقت محض است که انسانها برای ادامهی زندگی و تحمل اوج و حضیضهای آن نیاز دارند به چیزی، اندیشهای، کسی و یا هر چیز دیگر دست بیاندازند. گروهی نیز به ریسمان الهی دست میاندازند.
دربارهی کلمهی (ایمان) و فلسفهی پشت آن بسیار نوشتهاند و خواهند نوشت. این که (ایمان) داشته باشی به کسی، چیزی، انرژیای و یا خدایی(هر چه میخواهید اسمش را بگذارید) که وجود دارد و حّی است و شاهد تو است. حرفهایت را میشنود. رفتارت را میبیند. گریههایت را میبیند و برایش دارای ارزش هستی، و در زمان مناسب که خود میداند پاسخ همهی دعاها و لابهها و خواستههایت را میدهد.
بسیاری از ما گمان میکنیم، در این توهم هستیم، در این خیال به سر میبریم که به خدا ایمان داریم و یا آوردهایم و مؤمن به وی هستیم؛ ولی به معنای واقعی کلمه در توهم و خیال به سر میبریم. سبب نوشتن این سطرها یک جمله از یک آیه از یک سورهی قرآن است که چندی پیش خواندم و این چند روز تمام فکر و ذکر و مغز و روحم را زیر و رو کرده است؛ بس که این جمله عمیق است و سنگین. عیناً ترجمهی فارسی آن را در پایان میآورم. حال شما دانید و شما و دیگر بقای شما باد.
ای کسانی که ایمان آوردهاید، ایمان بیاورید.
سورهی نسإ، آیهی 136
ترجمهی: مهدی الهی قمشهای
جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
ای بابا دیگه دلی نمونده
امّا جانِ کلام: من، یا باید حرفی داشته باشم برای گفتن، یا اینکه بیام اینجا حرفهای قدیمی رو تکرار کنم یا چُسناله کنم و یا حرفهای دیگران رو بنویسم. که البته "دیگران هر چه گفتند همه پوست الف خاییدند" *
پس چه کاریه؟ فعلاً که حرفی برای گفتن ندارم. قبلاً هم نوشتهام: وقتی حرفی برای گفتن نداری، بهتر است سکوت کنی؛ با ارزشتر از سخنیست که بر زبان خواهی آورد.
*مقالات شمس تبریزی / ویرایش: جعفر مدرس صادقی / نشر مرکز / تهران 1375
یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹
یاد

- خوب، خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست. خدا، خدایِ آدمهایِ خلافکار هم هست و فقط خودِ خداست که بین بندگانش فرقی نمیگذارد. فیالواقع خداوند End لطافت، End بخشش، End بیخیال شدن، End چشمپوشی و End رفاقت است.
رفیقِ خوب و با مَرام، همه چیزش را پای رفاقت میدهد. اگر آدمها مَرام داشته باشند هیچ وقت دزدی نمیکنند. ولی متأسفانه بعضاً آدمها تکخوری میکنند و این بدِ روزگار است.
بایستی ما یه فکری به حالِ اهلی شدن آدمها بکنیم. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن و این تنها راهِ رسیدن به خداست که بسیار هم مهم است.
من از همینجا آرزو میکنم که شماها هر چه زودتر آزاد بشید و راهِ خودتون رو پیدا کنید. شما هم دعا کنید که من هم پیدا کنم و من دیگه شما را اینجا نبینم و شما هم بنده رو اینجا نبینید. انشاالله که یک جای دیگه همدیگه رو ببینیم.
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
برای این روزها و شبهایم
این همه غـم، منُ آبم میکنه
مثل مستِ می صد ساله خرابم میکنه
داره خوابم میکنه
دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹
عمو زنجیر باف، زنجیرتُ بنازم
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بیدرد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلهای حسرت نمیچینی...
چند بیت در این ترانه هست که عاشقانه دوستش دارم. تصویر فوقالعاده زیبایی به شنونده منتقل میکند:
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگل زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینهها با مهربونی
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتُ بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
من عاشق این مصرع هستم: اونجا که خدا برات لالایی میگه. فوقالعاده زیباست. به هر حال داشتم این ترانه رو گوش میکردم که یه کامیون پیچید جلوی ماشینم و من مجبور شدم برای این که تصادف نکنم سریع عکسالعمل نشون بدم. وقتی اوضاع به حالت طبیعی برگشت دیدم پشت کامیون این جمله نوشته شده بود:
ای مرگ، کجایی که این زندگی ما را کُشت
تصور کنید چه آهنگی گوش میکردم؟ تو چه فکری بودم؟ حال و احوالم چی بود؟ و یک مرتبه یک کامیون پیچید جلوم تا این جمله رو بهم نشون بده و بخونم.
امروز داشتم به طرف میدون هفت تیر میرفتم. طبق معمول ضبط صوت روشن بود و تصنیفی از (مهسا و مرجان وحدت) رو از آلبوم (آوازهایی از باغ ایرانی) میشنیدم. تصنیفیست قدیمی که خیلی دوستش میدارم:
ز جهان دل برکندم، زجهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم
تو پریشان مو کردی، چون مجنون صحرا گردم...
دیدم یه پراید طوسی رنگ از سمت راست پیچید جلوی من. خوب طبیعیه. توی تهران رانندگی میکنیم. توی سوئد یا سوئیس که نیستیم. اما اونچه که برام جالب بود و به شدت توجه من رو جلب کرد نوشتهای بود که روی شیشهی عقب پراید بود:
رسم زندگی چنین است
یک روز کسی را دوست داری
روز بعد تنهایی
به همین سادگی
واقعاً نمیتونم بگم چه حسی بهم دست داد. منگی؟ زهر خند زدن؟ نگاه کردن ساده؟ نمیدونم. اونچه که بیشتر از همه من رو داغون کرد، له کرد، به قول یکی از دوستان " پودر کرد " همین جملهی " به همین سادگی " بود. به همین سادگی. به همین سادگی. به همین سادگی. واقعاً نمیدونم و نمیدونستم " به همین سادگی " یعنی چی؟ (سادگی) یعنی چی؟ (دشواری) یعنی چی؟ ببین واقعاً تعریفی از این کلمهها ندارم. به یه جایی رسیدم که کلمهها برام دیگه اون معنی یا اون بار معنایی سابق رو ندارن. الان دیگه تعریفی از این کلمهها ندارم: (ایمان)، (کفر)، (عشق)، (نفرت)، (خوبی)، (بدی)، (زشتی)، (زیبایی)، (دشمنی)، (دوستی)، (محرم)، (نامحرم) و....
نه اینکه شرحی برای این کلمهها نداشته باشم، نه. معنای این کلمهها در ذهنم تغییر پیدا کردن.
" به همین سادگی ". یاد شعر (حسین منزوی) افتادم:
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک میگوید
دل،
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی!
یاد فیلم ( به همین سادگی ) افتادم. یاد زمستون سال پیش افتادم که صبح اوّل وقت (ناصر) بهم زنگ زد گفت: سامان، میای بریم بیمارستان(میلاد)؟ گفتم: چرا؟ گفت: حاجی (عظیمزاده) دیشب سکته کرده یه خورده حالش خوب نیست. بریم یه سر بهش بزنیم. گفتم: کِی فوت شد؟ همون لحظه پای تلفن گریش گرفت و گفت همون دیشب. گفتم بمون خونه میام دنبالت. وقتی تلفن رو قطع کردم نا خودآگاه گفتم: " به همین سادگی ".
یاد خیلی چیزهای دیگه افتادم که نمیتونم اینجا بنویسمشون. چیزهایی که در ذهنمون و تو باورهامون جزو (ترسها) و (فاجعهها) تعریف شدن و وقتی برامون پیش میاد و با سختی و زجر اون دوران رو میگذرونیم و مدتی از اون واقعه میگذره و ازمون میپرسن چی شد؟ و تعریف میکنیم، شنونده آخرش میپرسه: یعنی " به همین سادگی " یا " به همین راحتی "؟
یاد شعر (مارگوت بیکل / Margot Bickel) افتادم:
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که « سگ من نبود».
ساده است ستایش گُلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد.
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوستداشتنش؛ بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که «من این چنینم»
ساده است که چگونه میزییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.
واقعاً شما رو به خدا، یه آدم، یه مسلمون، یه نامسلمون، یه گبر، یه کافر، یه نصاری، یه یهودی، یه بودایی، یه هر کوفت و زهر ماری که میخواین اسمش رو بذارید، به من بگه: " به همین سادگی " یعنی چی؟
به دنیا اومدیم. رشد کردیم. درس خوندیم / نخوندیم. کار کردیم. به هم بدی کردیم / نکردیم. به هم خوبی کردیم / نکردیم. دست همدیگه رو گرفتیم / نگرفتیم. دهنمون مورد عنایت قرار گرفت. سنمون رفت بالا. کنتور انداختیم. مریض شدیم. قبض رو دادیم، رسید رو گرفتیم. خلاص؟ به همین سادگی؟ چقدر بدبختیم به خدا.
گفتی: بیا زندگی خیلی زیباست
دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم
که دیدم
پرسیدم: این آتشبازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز. این همه رمز. این همه سر و اسرار
معماست؟
اُوُردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه والله؟
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بالله؟
پریشونت نبودم؟
من، حیرونت نبودم؟
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی: ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه
چشمای من، آهنِ زنجیر شدن
حلقهای از حلقهی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف!
زنجیرتُ بنازم!
چشمِ من و انجیرتُ بنازم.
پینوشت: یکی پیدا شه منو از این همه یاد راحت کنه. از این همه باورها و ناباوریها راحت کنه. بگه: چشماتو ببند. بشمار: یک، دو، سه، چهار، پنج. حالا چشماتو باز کن. و من دیگه هیچ یادی از هیچ کس و هیچ چیزی نداشته باشم. یکی پیدا شه.
.
شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹
یاران موافق همه ...
رضا معروفی: خدا رحمت کنه (صادق هدایت) رو... یه چیزی تو جوونیم به من گفت که تا دنیاست تو گوشمه. گفت: " آدمیزاد یه سرمایهی بزرگ داره: خودکشیه؛ نه از ترس. دُنیات تنگید. نه؟ بهت توهین شد، طاقت نیوردی، برو سراغ سرمایت. پول دفن و کفنت رو آماده کن. مزاحم کسی نباشی. خداحافظ. "یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان...
.
چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹
بوی گندم مال من...
حالا تو دستِ بیصدا
دشنهی ما شعر و غزل
قصهی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغلبغل
انگار با هم غریبهایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو میفهمیدیم
اومدنی رفتنیه
تقصیر این قصهها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود
تجسم کنید من تمام حواسم به این قسمت است و نگاهم نمیدانم کجاست. مثل همیشه پُـکهای عمیق به سیگار میزنم و چند بار این قسمت را میبرم عقب و باز گوش میکنم و فکر میکنم که " خوبیه ما دشمنیه ". یک تاکسیِ سمند کنار ماشین من بود که متوجه شدم وسط این آهنگ رانندهاش مُداوم صدا میکند: - آقا، آقا، آقا.
شیشه را پایین کشیدم ببینم چه میگوید؟ من نمیتوانم قیافهی او را این جا با کلمهها برایتان به تصویر بکشم. ولی هنوز که به یاد آن چهره میافتم خندهام میگیرد. خود قیافه خندهدار بود. از آنهایی که پنجاه سالی از عمرشان گذشته و ریش چهار پنج روزهی نتراشیده و یک پیراهن آبی روشن که یخهاش چرکمُرد شده و دندانهایی که از زور سیگار و تریاک زرد و چند تایی از آنها ریخته و دست چپش آویزان از ماشین و در این مکالمه که میخوانید این را در ذهن داشته باشید که با هر جملهای که او میگفت یک حالت خندهی باحال هم چاشنی گفتههایش بود. خلاصه
گفتم: جان
گفت: این آهنگه خیلی باحاله. خیلی عشقیه
گفتم: آره
گفت مال سال پنجاه پنجاه و یکه. یه صفحهی 35 دور بود. بوی گندم مال تو. هر چی که دارم مال من
گفتم: آره - حالا من واقعاً از حالت حرف زدن و بیقیدی او خندهام گرفته بود و این اطلاعاتِ کاملاً غلطی که میگفت برایم جالبتر بود. هیچ کدامش درست نبود. حتی شعری که چپکی خواند هم برای ترانهی دیگری بود، ولی از این گفتگوی پشت چراغ قرمز که او نصف بدنش را آورده بود بیرون تا صدایش به من برسد داشت خوشم میآمد
گفت: میدونی وُسه چی از این آهنگه خوشم میاد؟
گفتم: وُسهی چی؟
گفت: آخه دوس دخترم وسم خریده بود. خیلی ناناز بود. یادش بخیر. هر وقت میومد اینو وُسش میذاشتم: " بوی گندم مال تو. هر چی که دارم مال من." خیلی آهنگ عشقیهایه. دمت گرم. منو بردی پیش اون ناناز. هی ی ی ی
چراغ سبز شد و با هم حداحافظی کردیم. من هم ضبط صوت را خاموش کردم و واقعاً داشتم میخندیدم. یعنی از آن حالتِ گرفته و چیزی که در ذهنم بود و باعث ناراحتیام شده بود و این تفکر که ببینم این شعر چه میگوید؟ جهانبینی پشت این شعر چیست؟ اوج و فرودش کجاست؟ من کجای این دنیا هستم؟ من در حق چه کسی خوبی کردم که خودِ دشمنی بوده؟ و از این حرفها، دیدم این آدم از این آهنگ(هر چند جای آهنگ دیگری گرفته بود) چیزی ساخت که باعث شد حداقل برای چند لحظه یا چند دقیقه من بخندم و شاد بشوم. و همان لحظه به خودم گفتم گاهی اوقات فکر نکردن از فکر کردن بهتر است و تصویری که او از این ترانه داشت از تصویری که من با تمام زوایای شاعری و آهنگسازی میشنیدم، بهتر بود

