چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

این‌ روزها



دیگران قرعه‌ی قسمت همه بر عیش زدند
دلِ غم‌دیـده‌ی مـا بود، که هم بـر غـــم زد


شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

برای این روزها و شب‌هایم


این همه غـم، منُ آبم می‌کنه
مثل مستِ می صد ساله خرابم می‌کنه
داره خوابم می‌کنه

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

من دلم سخت گرفته است

گاهی اوقات می‌شود که حوصله‌ی هیچ کسی را نداری.
زمانی می‌شود که حوصله‌ی شنیدن حتی زیباترین آواهای جهان را نداری.
گاهی می‌شود که حوصله‌ی دیدن هیچ کسی را نداری.
گاهی می‌شود که دلت سخت، سخت می‌گیرد.
و حتی حوصله‌ی دوام و بودن خودت را هم نداری.
به جای نوشتن باقی حرف‌ها، همین چند بیت به گمان کفایت می‌کند:

من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کُش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است:
چند تن خواب‌آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهوشیار

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

خوشبین، امیدوار، بدبخت، نااُمید...

.

داخل کلبه. (علی عابدینی) چند کتاب به (حمید هامون) می‌دهد: « داستان پیامبران در کلیات شمس» و «قصص قرآن».

علی: بیا. این کتابارو بگیر بخوون.
علی کتاب دیگری به هامون می‌دهد.

علی: Zen and the Art of Motorcycle Maintenance
هامون کتاب را از او می‌گیرد.

هامون: آخ، ذن و هنر نگهداری از موتور سیکلت. این همونی‌یه که دچار مسأله‌ی کیفیّته و می‌گه از طریق پرداختن به موتور سیکلت می‌شه به عروج عرفانی رسید؟ آقا، اینو می‌خوامش.

علی: بخوونش. واسه مزاجت خوبه.
علی تخم‌مرغی را در ماهیتابه می‌اندازد. تخم‌مرغ در روغن جلز و ولز می‌کند. علی چند تخم‌مرغ دیگر می‌شکند و در ماهیتابه می‌اندازد.

هامون: از زن و بچه چه خبر؟

علی: والله، هیچی. ولی بالاخره ان شإالله پیداشون می‌شه.

هامون: پس هنوز هم خوش‌بینی؟

علی پوسته‌ی شکسته‌ی تخم‌مرغ را مقابل چشمش می‌گیرد و با لحنی طنز آلود می‌گوید.

علی: خوشبین، امیدوار (پوسته را محکم در ظرف روی میز می‌کوبد) بدبخت، نااُمید... چه فرق می‌کنه برار. از ما گذشته دیگه.